Sunday, November 8, 2009

.....


دلم از این آدمها گرفته است که بی‌ وقفه صدایم می‌ زنند و زنگ صدایشان مرا عذاب می‌‌دهد.دلم گرفته است گویی برای اولین بار بدین گونه سیاه پوشم ،سیاه پوش تو با آ‌ن‌ نقاب بیهوده سبزت
این قطرهای ریز باران صورتم را برق می‌‌اندازند و بیدارم می‌‌کنند از رویای زشتی که تو اینگونه به سادگی‌ ترسیمش کرده بودی .قدم تند می‌‌کنم و قلبم تند می‌‌زند ،ساعتهاست که روی پاهایم به وضوح سنگینم ،دردی که تمام وجودم را گرفته است ،بی‌ دلیل ، به باد می‌سپارم تا شاید آرام شوم و نفس تازه شود .آفتابی که از پشت این ابرهای خاکستری خودش را به سختی‌ نمایان می‌ کند،تو را به یادم می‌‌آورد ،آ‌ن‌ خنده‌های پی‌ در پی‌ و آ‌ن‌ چشمهایی که گاه بی‌ گاه به چشمهایم گره می‌‌خورد ،کاشکی‌ بودی همجنس من که من اینگونه بدون هم صحبت با خودم بلند بلند دعوا نکنم و حرفم را مثل همیشه به گوشت بسپارم تا دوباره خودم را پیدا کنم .آرامشم را می‌خواهم و تو را به نوعی تازه در کنار خودم که تو نیستی‌ . قسم می‌‌خورم که تا به حال بدینگونه به وضوح خالی‌ نشده بودم از خودم .دلم گرفته است .دلم گرفته است .

Friday, November 6, 2009

داستان من با من


می‌خواهم از خودت بنویسم که اینگونه درست زمانی‌ که باید چشمهایت را باز نگه بداری،کور شده‌ای و چشمانت را بسته‌ای به روی خودت و نمی‌‌بینی‌ که همه چیز همان است که بود و فقط کوچکترین تغییری که مدام صورت می‌‌گیرد در تو است .
اگر اینگونه میخواهی‌ مرا چه سود که هی‌ برایت بنویسم و مدام گوش فرا دهم به دم و بازدمت و بترسم که مبادا صحبتی یا حرکتی نا شایست تو را اینگونه بهراسد که نتوانی دیگر بار به چشمهایم نگاه کنی‌.چیزی که من از تو خواسته بودم به سادگی‌ این بود که ذهنت را خالی کنی‌ و فراموش کنی‌ ثانیه به ثانیه‌ای را که کنارت بودم تا شاید لذت آ‌ن‌ بدینگونه برای خودم بماند که دیگر بار نقشت را به وضوح در کنارم به همان شکل خالص تو ببینم .
از خودم که بنویسم برف می‌‌آید و من پشت پنجرهٔ بستهٔ اتاقم به دانه‌های درشتی نگاه می‌‌کنم که مانند ستاره‌های آسمانند که به یکباره با هم به زمین فرود می‌‌آیند .چراغ اتاقم روشن است و شمع کوچکی که به آرزوی تو روشن کرده بودم در انعکاس پنجره بمانند قهرمانی است که با وجود بارش انبوه این قطرهای سفید باز هم خاموش نمی‌‌شود.در انعکاس همین پنجره رو به حیاط ،حیاطی به سفیدی ماه ،به رویا می‌‌بینم که تو وارد می‌‌شوی و شالی به پشتم می‌‌اندازی که مبادا سرمای کشندهٔ شب به درونم رسوخ کند.سنگینی دستت که مانند ماری زهر الود دور تا دور بدنم پیچیده است احساس می‌‌کنم و بر نمی‌ گردم تا مبادا سخنی به زبان بیاید و از رویا بیدار شوم.


Saturday, October 24, 2009

امروز


امروز دیوانه وار می‌‌نویسم که گویی رقصان خودم را در برابر تمام لحظه‌های زندگیم تعبیر کنم .
به گونه‌ای خالی‌ از انرژی‌های دیروزی جایگزین نشده ،تکمیلم کرد که من در واپسین لحظه‌های بیداری به رویا لبخند زدم ، صبح را دیدم که با آفتاب تندش بی‌ آنکه بداند و یا حتی بخواهد ،مرا به گونه‌ای در برابر خودم نشاند که به زندگی‌ بنشینم و سخن از دردی قدیمی‌ به زبان نیاورم که گویی گاه میشود از ته دل خندید و یا از لذت بردن انسانهای خاکی لذت برد و به یکبار متولد شد.
اری من به وضوح متولد شدم،آرام شدم ،خودم شدم ،ساکن ماندم و لبخند زدم

دیروز


همه چیز این جهان به یکباره به گونه‌ای بی‌ معنا شده است که گویی دیگر در رویاهایم هم آرامش نمی‌‌یابم .به گمانم هدف به گونه‌ای بزرگ انتخاب شده است که کوچکترین نقطه اش خود سالها مرا به فکر فرو می‌‌برد .
چشم که می‌‌بندم گویی تمام ستاره‌های آسمان مانند بمب‌های سنگین بر سرم فرود می‌‌آیند و به روشنی ‌‌آتش می‌‌گیرم و تب می‌‌کنم از این روزگار که تند می‌‌رود و من همان در ابتدای راهش به تردید آهسته قدم بر می‌‌دارم .

Friday, October 9, 2009

نقش من


اگر من به یکباره پنهان به پشت ابر به خواب روم ، آیا سکوتی ابدی سراسر جهان را فرا نمی‌‌گیرد؟آیا باز بی‌ گناه‌ترین انسانها صحبت‌هایشان را به باد می‌ سپارند؟آیا باز کسی‌ هست که فکرش به فکر انسانها ی خاکی گره خورده باشد و چشمش سر چشمهٔ اشکهای عالم باشد؟
افسوس که خوب می‌‌دانم که پشت ابر خاک هم که بشوم همواره زمین می‌‌چرخد و همواره دنیا بدون کوچک‌ترین تغییری ادامه پیدا می‌‌کند .چه بیهوده به خاک آمدم که با رفتنم ......

Tuesday, October 6, 2009

کاش هیچوقت بیدار نشوم


امروز دوباره به رویا دیدم مثل همیشه که باهمیم .پشت به پشت نشسته بودیم و شانه‌هایمان تکیه گاه یکدیگر بود که مبادا زمین بیفتیم .دستهایمان به هم گره خورده بود همانند ذهن‌هایمان .سر‌هایمان با آن‌ نگاه‌های پر حرف گاه و بی‌ گاه به سمت هم می‌‌چرخید تا مبادا یادمان برود که چه عشقی‌ پشت این پیشانی آفتاب سوخته مان پنهان است .کلمه‌ای به زبان نمی‌ آوردیم گویی هر دو یک کتاب را می‌‌مانیم که نه به شروع و نه به پایان نقشمان را خوب به بازی بنشینیم .سر تا سر اطرافمان از سبزی چمن‌های آفتاب سوخته پر بود و به بالا که نگاه می‌‌کردیم جز آبی زیبای آسمان هیچ نمی‌‌دیدیم .درست بود که نگاهمان به هم نمی‌‌رسید اما گوشه چشمی هوای یکدیگر را خوب داشتیم و حواسمان تنها به این بود که شانه‌هایمان نلرزد که مبادا از حضور درد سنگینی‌ جسممان ،روحمان به درد بیاید .به رویا از آرامشی عجیب آبستن بودیم که ذهن و جسممان را از خستگی‌ چندین ساله جلا می‌‌داد.دستهای گره خورده مان به زمین ،تکیه گاه‌مان بود اما گویی به زمین نشسته بودیم آنقدر که خالص و سبک بود احساسمان . از دلهره هیچ نمی‌‌فهمیدیم و
نگرانی‌هایمان بی‌ معنا شده بود
آنقدر آن‌ سکوت و حضور مان لذت بخش بود که به واقع آرزو داشتم که بیدار نشوم و همچنان به رویا پشت به تو
بنشینم و که سرکه می‌‌چرخانم نگران آن‌ نباشم که مبادا رفته باشی‌ و .....

Sunday, October 4, 2009

مگر به تو

دیگر توان صحبتم نیست ، به هیچ نمی‌‌اندیشم مگر به تو که دیگر بار در برابرم ایستاده ای تا شانه خالی‌ نکنم و‌ از این همه درد به شادی به سخن بیایم .پس لبخند می‌‌زنم به یاد لبخندت به یاد دل کوچکت و نگاه می‌‌دزدم از این همه بدی و سیاهی که گریبانگیر همهٔ ماست
سرم پائین به بار این همه دلتنگی چند ساله و باد همان باد صمیمی‌ تمامی‌ این درد را با بارانش در زمین پر هیاهو به خاک می‌سپارد
باور می‌کنم که حضورت خود امید ایست برای بودنم ،پس می‌‌مانم
نگرانیهای دوستانه ات به من اطمینان از آمدن بهاری ابدی میدهد که به آرامش بنشینم و دیگر سخن از هیچ نگویم که به راستی‌ امیدی و نور.رنگ زندگیم به شکلی‌ قدیمی‌ شکوفه می‌کند که دیگر بار به هیچ نیندیشم جزتو
من به التماس به بودا متوصل شده‌ام و تو خوب میدانی که در این نوشتها به چه چیز میرسم

Saturday, October 3, 2009

شما

امروز نوبت شمردن کبوترهای سفیدی است که از کنار پنجره‌ی رو به حیاط در فراز آسمان پرواز می‌‌کنند و نگاهی‌ به پائین نمی‌‌کنند .من در کنار همین پنجره‌ی رو به حیاط به شما فکر می‌‌کنم به شمایی‌ که حتی لحظه‌ای از حضور درد از چهره‌ام خبر نمی‌‌گیرید
مدتهاست که نگاه می‌‌دزدم و خیره نمی‌‌شوم به چشمهایتان که مبادا به وضوح سر به شانهایتان بگذارم و بارم را با اشک خالی‌ کنم .سالها گذشته است و من به عادت شما خیره به این حیاط و این کبوتر‌های سفید تصویرتان می‌‌کنم که خوش‌ترین لحظه‌های زندگیمان را مرور کنم
تنها تصویری که آزارش برایم از حضور مرگ خبر می‌‌دهد لحظهٔ‌ای است که دور شدم و گم شدم در غروبی دوباره که به زندگی‌ بنشینم
مرور می‌‌کنم و به اشتباهی‌ پی‌ می‌‌برم که راه برگشت برایم نگذشته است .یادم می‌‌آید آن‌ سفره‌های رنگین ، آن‌ دور همی‌ های طولانی‌ ، آن‌ جمعه‌های پر دغدغه ،آن‌ خندهای از ته دل‌ و آن‌ آرامش عجیب از حضور شما ،شمایی که هستید و من به واقع دلتنگتان به غریبه‌ها رو می‌‌آورم که شاید شانه هایشان جایی برای اشکهایم باشد

عشق


آنگاه که دیگران بر این باورند ،من به سطوح لغزنده همین رابطه قسم که جز به عمق بلند این دیوارها و این نفسهای کوتاه غبطه نمی‌‌خورم که گناه نکردم و کتاب را با جدیت تمام کامل کردم .این نوشتها ، داستانهای بلند و کوتاه ، کلمه‌های نا منظم و جمله‌های در هم که گاه با خواندنشان هیچ نمی‌‌فهمی‌ ، از قطره قطرهٔ اشکهایم می‌‌ریزند
این کتاب بلند داستان زندگی‌ من است . گواه که گمان دارم حقیقت من در همین قصه‌ها به پایان می‌‌رسند همانند سطور بی‌ ربط همین دفتر بی‌ رنگ . مرگ من در من است و ناچار دست به گریبان همان درد چند ساله به گور عمیقی می‌‌اندیشم که بعد از تو تمام زندگیم را در آن‌ چال کردم

عشقی‌ دیوانه وار که حقیقتش ناباورانه سخت است
سالهاست که بی‌ گناه محکوم به مجرم بودن به شاملو می‌‌اندیشم که می‌ خواند " حیاط خانه از عطری هذیانی سر مست است " و سر میخورم به گذشته‌ام ،گذشته‌ای ناکام از عشقی‌ خاموش .....

Tuesday, September 8, 2009

صدای تو


وقتی‌ درد دارم دستم به نوشتن باز نمی‌‌ایستاد .گاه به این فکر می‌‌کنم مگر می‌‌شود صدای تو ،طنین اوایت ،خنده‌های بی‌ وقفه ات اینقدر در تأثیر با زندگی‌ من باشند گویی مسکنی که دیگر بار زندگیم را به زندگی‌ بنشینم و از مرگ بهراسم .مگر می‌‌شود تنها تو تمامی‌ رویاهایم را پر نور کنی‌ و مگر می‌‌شود تنها تو باشی‌ که حضورت آرامشی ابدی است تا دیگر بار و دیگر بار بلند شوم و بایستم در مقابل تمامی‌ مشکلاتم که تو نیستی‌ ؟

همیشه فکر می‌کنم مسولیتم چنین زندگیم را رقم زده که اینگونه درد بکشم و فریاد نزنم و تو آن‌ افق روشنی باشی‌ که خودت وارد می‌‌شوی و حضورت ،صدایت ،تجسم نگاهت و دستهای گرمت مرا از یاد تمامی‌ این مردمان گناهکار می‌‌برد
دو سه روزیست که دوباره متولد شده‌ام و به امید اینکه دیگر بار حتی برای ثانیه‌ای سایه ات را احساس کنم به راهم با تمامی‌ توان ادامه می‌‌دهم که مبادا دوباره زندگیم به گندآب بدل شود
نمی‌ دانم چگونه بنویسمت که بفهمند ،چگونه حضورت را تعبیر کنم که بدانند که هیچ کدام تکّه‌ای از عظمت وجودت را درک نخواهند کرد.وقتی‌ با تو حرف می‌‌زنم ،چه به رویا و چه به درد آنقدر خالی‌ از هیاهوهای زمینی‌ می‌‌شوم که دلم می‌‌خواهد سالها گریه شوم و خالی‌ کنم خودم را از حضور این همه درد ،دردی که تو نیستی‌ ،دردی که منم .دردی که مرا بمانند زنان ۶۰ یا ۷۰ ساله پیر کرده است
دردی که توان بخشش آن‌ را نداشتی‌ و من توان مرگ تو را
همیشه جای خالی‌ تو را در کنارم حس می‌‌کنم.صادقانه بگویمت ،خوبی‌‌ها یت عذابم می‌‌دهند.چگونه می‌‌توانی‌ به کسی‌ که اگر او را به هر جای عالم ببندند وصلهٔ ناجور عالم است هنوز خوبی‌ کنی‌؟

بارها با خودم فکر کرده‌ام با چه چیزی می‌‌توانم زندگی‌ را بدون تو دوست بدارم ،به هر جا دست می‌‌گذارم ،دستم به شدت میلرزد ، به هر کجا پا می‌‌گذارم ،زیر پایم زلزله‌ای شدید روان می‌‌شود.امیدم به صدای توست که گاه و بی‌ گاه در گوشم ‌‌بپیچد که از مرگ هراسم بدهد
همه جا سیاه است و تو تنها نقطه روشنی هستی‌ که احتیاج به دعوت نداری .هیچ کس به غیر از تو نمی‌‌تواند این ابرهای تیره را بشکافد ،ظلمت‌ها را بر طرف کند و ناجورترین قلب‌ها را نجات دهد

دوست من از آنچه می‌‌نویسم جز پریشانی و دلتنگی‌ چیزی از جبهه‌ای آن‌ احساس نخواهی کرد ،پس خاموش می‌‌شوم و سکوت می‌‌کنم که مبادا عذابت دهم

Sunday, September 6, 2009

چهار فصل زندگیم


با مرگ تو ، همه چیز این جهان برایم بی‌ معنی تصویر می‌‌شود .گویی خدایی بودی دهان بسته ،در بستر زندگی‌ من .با مرگ تو ، فاصله‌ها تحقیرم می‌‌کنند و شعور شعر ایم مخدوش می‌‌شود
در اتاق سرد خود نشسته‌ام ،در بستری که دیگر بار خواب تو را نخواهد دید ،صورتت ،همان نقاب سفید گچی که ثانیه‌ای قبل از مرگت نقش گرفته بود ،خندان با نگاهی‌ عمیق ،وجودم را صیقل می‌‌دهد .با دی که از لا به لای درز پنجره‌ها در اتاقم می‌‌وزد انگار گذشته‌ام را مرور می‌کند،پنجشنبه‌های بی‌ قرار ،کوسن‌های سبز راه راه ،تولد‌های مکرر ،هدایای به یاد ماندنی،تصویری از فیلمهای بلند اما سیاه
و آرامشی ابدی
در ذهنم طوفان می‌‌شود گویی توان این همه تصویر یک جا برایم نا با ورانه سخت است .دلم تنگ می‌‌شود و باران می‌‌گیرد
وبی‌ قرار دود می‌‌کنم زندگیم را
بعد از مرگت ،آسمان همیشه ابریست. خورشید زندگیم به خواب رفته است و بعد از مرگت همیشه حادثه‌ها بدون شروع اتفاق می‌‌افتاد و هیچوقت تمام نمی‌‌شود ،زبان صحبتم به قلم مبدل می‌‌شود که اگر ننویسم مانند بمبی ویران می‌‌می‌کنم زندگی‌‌شان را
این صورتک سفید مدام لبخند می‌‌زند و من یاد تو را تصویر می‌‌کنم که قبل از مرگت قلبت چه تند می‌‌تپید ،خسته بودی و توان پذیرفتن حادثه‌ای به این بزرگی‌ را نداشتی‌ ،عرق کرده بودی و فریاد می‌‌زدی .
این دیوارهای سفید بلند ،این تخت فنری سرد از حضور تو ،این تصویر شب ونگوگ و لبخند بی‌ رنگ مونا لیزای معروف که قطعه قطعه جمع شده است کنار هم مرا از تو دور تر می‌‌کند
یادم می‌‌آید که آن‌ شب را تا صبح به راه رفتن گذرانده بودم و به این فکر کرده بودم که داستان چهار فصل زندگیم این گونه شکل گرفته است .پائیز ،بهار ،پائیز،زمستان

Tuesday, September 1, 2009

نامه‌های عاشقانه


وقتی‌ که خوابی‌ به ستارها نگاه کن ،به من که این گوشه تنها دود می‌کنم تمام زندگیم را ،به مرد شب‌های من که تو هستی‌ ،به رویاهایم که همیشه ساکن می‌‌مانند بدون تو
شب که می‌رسد من به سرود آواز میخوانم و تو به سکوت نگاه میکنی‌
همیشه با تعجب به گذشته‌ام نگاه می‌کنم بس که تلخ است این تصویر گنگ . دلم گرفته . دلم از این آدامها که تو نیستی‌ گرفته .دلم برای قصه‌های شبانه ت تنگ است وقتی‌ خواهش می‌‌کردی که ثانیه‌ای چشمهایت را به خواب بسپاری و من بی‌ تابانه منتظر بودم که داستان را تمام کنی‌
عمق پیچدر پیچ چشمهایت به من هراس آن را میداد که گم بشوم و من ناباورانه به التماس نگاه‌شان می‌‌کردم
یعنی‌ از پیشترها آخر داستان را نوشته بودی؟یعنی‌ سنجیده بودی توانم را برای به انتها رساندن این راه ؟؟
صدایت را می‌شنوم که بی‌ قرار پوزخند می‌‌زنی‌ و زمزمه می‌‌کنی‌: سکوت ،سکوت ،سکوت

Sunday, August 30, 2009

to


برای آن‌ سکوت دردناک
به وسعت چشمهای عمیقت
گریسته ام
زمان ،زمان انتقام است
و من ناتوان
درد فریاد می‌کنم
و به وضوح می‌‌بینم
گذشته‌ای را
که در برابرش
شرمسارم

دفتری به نام تو

در دفتری به نام تو برایت از بوف کور در زندگیم و در افکارم گفته بودم .از حضور تو که ندانسته همان صندلی‌ دست نخورده‌ای هستی‌ که دور از همه ، نقش خودت را خوب بازی کردی و هیچگاه زمان آن‌ را به من ندادی که برایت از خودت حرف بزنم
به تو که رسیدم همه چیز زندگی مان به هم ریخت و درگیریهای روزمره مان مجال تغییر در راهمان را نداد . فقط تو میدانی چگونه تشریح باید کرد صحنه دلبستگی‌های خیابانی را. فقط تو میدانی که چگونه به انتهای خط رسیدم و به در جا زدن افتادم و غرق شدم در ابلهانه‌ترین بهانه ها
تو ،همان دوست خوب دوران تنهایی ،بدون آنکه بدانی دریچه ای به دنیای دیگر برایم گشادی .دردت آشناست و به قول خودت دقیقا دلم ،دلت و دلش برای این احساس تنگ است
نه احتیاج به دعوت داری و نه صندلی اضافه .همیشه بدون هیچ هیاهو آن‌ گوشه دیوار برای خودت لونه میکنی‌ ،نه حرفی‌ می‌‌زنی‌ و نه اشاره‌ی ، از آن‌ گوشه با نگاهی‌ تمسخر آمیز به من زًل می‌‌زنی‌ و بی‌ صدا در خودت می‌‌لولی .میدانم معتادم شدی و از بودن کنارم بیزاری .به سویت می‌آیم و با لبخند اشنایم نشان خوشامد گوی می‌کنم . تکهی از وجودم را برایت رول می‌کنم و میگویم : بکش ..... جنسش خوب است ..... همان جنس قدیمی‌.....و جالب است که میخوانی‌ این صفحهٔ سیاه را

انتظار


این گونه می‌‌نویسمت ، نه عاشقانه و نه به نقد که حضور تو مرا به فکر فرو می‌‌برد .اگر چه نیستی‌ و من در بی‌ حضوری حضورت خودم را فریاد می‌‌زنم اما احساس می‌کنم که همه چیز را به خوبی‌ تمام کردم و به همه کس و همه چیز بیهوده بی‌ اعتماد شده‌ام .حال از روی نیاز یا غریزه عبادتت نمی‌‌کنم .تو بودی و من پای به پای به دنبال تو
آن‌ شب را بخاطر می‌‌آورم که با هم تا شمال حرف زدیم و من آنقدر درون تو غرق بودم که نتوانستم مانع شوم عشقی‌ را که عضوی از من بود.به هر حال دلیل نیست که چون نیستی‌ دیگر ننویسم و یا آرزو نکنم .من در برابر تو انسان بودم و تو در برابر من پیام آور.من به راه خود ادامه می‌‌دهم و از خاطره‌هایم نیرویی برای ادامه راهم می‌‌یابم که تا صبح این رابطه را به شب نکشاند تقویت می‌‌شود
قسم می‌‌خورم که همچون جلد همان کتاب کهن که از روی اسمش به قضاوت نشستی و مرا به سکوت عادت ،دیگر یاداشت‌هایم را برای کسی‌ باز نکنم که این مردمان بی‌ گناه چوب همان تجربه‌ای را می‌‌خورند که مرا از این جهان ، از جهان تو جدا کرد
نه دیگر سکوت نمی‌‌کنم و خودم را بازی می‌‌کنم .نقشم را پذیرا می‌‌شوم .عجیب نیست؟؟
و تو برای من به رکسانا ی شاملو میمانی همان روح دریا و عشق و زندگی‌ و محو می‌‌شوی در مه غلیظ همان شب ،با لبخند تلخی که نمی‌‌دانم به چه دلیل مرا عذاب می‌‌دهد .تو به انتهای راه رسیدی و من کماکان به این باور نرسیدم که این زمانها سیاهند و دردناک

Saturday, August 22, 2009

entezar


دفترهای روی هم حبس شده در صندوقی قدیمی‌ مثل ذهن من، انباشته از خاطرها، شادیها و اندوهها،عشقها و رازهای ناگفته ،تخیلات و نقاشی‌‌های ضبط شده .چه خوب و چه بد ،بعضی‌ چیزها را باید نوشت ،می‌ بایست سرود یا نقاشی‌ کرد .هر کدام می‌‌توانند واقعیتی را ثبت کنند که بارها و بارها خوانده شوند و یاد آوری
از انباشتهٔ این برگهای سیاه ،طرحهای بی‌ معنی و فکرهای مشوش ،قفلی به لب‌هایم می‌‌زنم که سکوت پاره نشود و مبادا به خوابت بیایم
درگیریهای ذهنیم مرا وادار میکنند که ساعتها راه بروم ،در میان این مردمان که با لبخند‌هایشان نگاه‌ام را ثابت و ذهنم را درگیرتر می‌‌کنند .گاه آفتاب و گاه باران‌های تند مرا از رفتن باز می‌‌دارند ،ساکن می‌‌شوم و ذهنم مدام در نوشتها و یادشت های چاپ نشده ،در حرفها و رازهای نگفته و رویاهای به حقیقت نزدیک نشده ، در جا میزند و منتظر می‌‌مانم تا باز قدم بگذارم و به راهم ادامه دهم

Thursday, July 23, 2009

جای زخم


.... به گمانت که منم
شاهدم من
پر بریده گنگ و بیمار و تن او که ز خواب آشفته تر است
شاهدم من
راه نیستم
بلکه تکرار شبم
شب شعر و دو مهپارهٔ عریان
.... دو چال کمر و من
که یک در میان می‌افتم و هر بار بر نمی‌‌خیزم

و حضور تو


دستانم درد می کنند
به فشار کلماتی که معجزه وار
به سر انگشتانم می آیند
جوهری می شوند به همین کاغذ سفید
و یا به بالا می روند
ذهنم را مشوش می کنند
فریاد می شوند
به همین سکوت ،ساده و اما سخت
: می گویند
" ما آوازخوان سرزمین کوچکی هستیم که دل می خوانیمش "

اما تصویر تو نماد بزرگیست به عادت عشق
و حضور تو آرامشی ابدی اما به خیال

Monday, July 20, 2009

برای تو


به رویا می‌‌بینمت
خندان و پا کوبان
در آرامشی ابدی
عاری از من
بی‌ گناه
این کنار و تنها
میان این همهٔ انسانها که پیش می‌‌روند
ترسان عقب کشیده ام
ساکن شده‌ام
حبس شده در گذشته
به رویا می‌‌بینمت
من
تو را به نماز می‌‌خوانم
تو را به امید ، زندگی‌
..........

Monday, July 13, 2009

رویای تلخ


نگاه نکردیم
و قلم ایستاد
انسان به انسان می‌‌ماند
. و مرگِ بی‌ اختیار شبیه
..... عقب تر, دخترک رویا می‌‌بافد
سرا پا گوشم و درد
صدایم ستون به ستون به سکوت می‌رسد
و من تنها
به رویای دخترک دست می‌‌کشم

Saturday, June 27, 2009

سکوت

می‌ نویسم :
این سکوت خود دردیست
بی‌ اندازه
بی‌ درمان
گفته بودم :
حنجره‌ام زندانی زخمهاست
چشمهایم
اشک هایم
به درد فریاد می‌ زنم :
من راه را گم کرده ام
و تو بی‌ گناه
...... کنارم ایستاده‌ای

دام


لذتی دردناک
گم شده ام
در این شب سیاه
تنها
به دام افتاده
به سراغ هرآنچه باید که برویم
باز صدای بلند هق هق شبانه با ماست
از درون به بن بست
دیوارها بلندتر
نفسم ....

Thursday, June 25, 2009

قهقهه

پشت این ابرهای سیاه
سکوت مرگبار من
و قهقهه‌ تو
به امید زنده ام
گویی تنها به دوش گرفتم
تمام این سالها را

صدایم را می‌شنوی؟
فریاد می‌‌زنم
گویی حنجره‌ام زندانی زخمهاست .

به رویا می‌‌بینم
این ابرهای سیاه
سکوت مرگبار من
و قهقهه تو
قربانی زمان می‌‌شوند .

من به دروازهای شهر پناه میبرم
و تو همیشه کنارم ایستاده‌ای .......

Tuesday, June 23, 2009

گم


صبوری می‌کنم
باز سکوت می‌کنم و تو میخندی.
چهار دیوار سفید بلند
دیوارهایی که تو را نفس میکشند.
نفسم تنگ است
می‌ پرسم : به کدام سو باید رفت؟
تو میخندی و من در انبوهی این شهر غریب گم می‌‌شوم

حامد

رویای بیداری
هدف : ریکاوری
من ، تو ، او
من و او اما باهمیم چنانچه باید باشیم
ساده و زیبا .... در کوپهٔ قطار
تو اما شاهدی .

حامد


فرو افتاد ....
بی‌ صدای مهیب ....
روان در میانه راه صدایش را شنیدم
" اوضاع خوبه؟"
چه بگویم که افتادم
از تبر به ریشه و از سنگ به شیشه
" حالت خوبه؟"
به گمانم حالم خوب است.

Wednesday, June 10, 2009

شب


در ازدحام آن کوچه بن بست
که‌ گویی آیندهٔ من است
دو خنجر تیز
یکی‌ برای من
یکی‌ برای تو
من و تو
آتشفشانی سرد و سفید
که گاه با تمام توان
فقط غرشی دارد
در اعماق
نه آتشی
به چشم
و به ازدحام آن کوچه بن بست
که گذشته من است
برای باغهائی
که آبیاری گلهایش
توان ما را بریده است
به نفس افتاده‌ام
گوئی به وضوح می‌‌بینم
میان این دو گیر افتاده‌ام
من و تو
آن شب تاریک را به صبح نخواهیم رساند
التماست می‌کنم
...........راه نجاتی

Tuesday, June 2, 2009

تولدت مبارک

در امتداد این خط
صاف که بگیری
تا ا بد دریاست
در انتهای این رابطه
" تو "

تولدت مبارک

Sunday, May 24, 2009

دوباره


این دفتر پر برگ
خط خطی‌
سیا‌ه
این نتهای پر صدا
به صف
یک نوا
دوباره شروع شد
یک حس گمشده
در من ،اما سخت
فقط به خاطر تو بود که عبور کردم و صدا نکردم رهگذری را که به باد گوش فرا می‌‌داد
و عربده نمی‌‌زد در قعر آن حلقه‌های سفید و سیا‌ه
کنار هم
به صف
این جادهٔ خاکی
بوی سیگار
صدای بلند عربدهای تو ، چرا مرا با خودت نبردی؟
بلند گریه کنم؟
داد بزنم؟
سقوط کنم؟
دور شدی
صدایت ،آن رهگذر پیر و آهنگ بلند این نتهای به صف
دفتر خط خطی سیا‌ه و سفید
تو را تمام می‌کنم
در عمق وجودم ،تمامت می‌کنم

Wednesday, April 8, 2009

دلم


دلم ‌‌برای چای و نون و پنیر محلی و سیگارههای پی در پی و بورژواهای سرخوش و کتاب شاملو تنگ است
صدایم می کنند
. سکوت کنم ؟
سفید و سیاهِ زندگیم
. تو رفته بودی به ابتدا
.هرگز باور نکردم
.نگاهت ، صدایت ، دستهایت .....
صد بار گفتمت
، چوب خطهایمان را پر می کنیم
.اشاره می کنند
باز سکوت کنم؟

عیدت مبارک

انتظاری دوباره
به بن بست رسیدیم
به خودت نگاه کن !
چه کردی با خودت ؟
به من که نزدیک نشدی
لااقل بردار صورتکِ عبوسِ سردی راکه بغل گرفتی
این تو نیستی !
چه کردی با خودت؟
دلم تنگت است

دوئل


وقتی‌ راه می‌‌رفتم
همه جا نشانی‌ از تو بود.
طنین قدمهایت،
سکوت مرگباری را که به دوش می‌کشیدی.
من و تو نشانی‌ از آدمیت نبردیم
وگرنه پشت به پشت
با سلاحی در دست
نشانه را هدف نمی‌‌گرفتیم
و سکوت نمی‌‌کردیم
............
این بازی احمقانه را تو بردی.

سرود


سرودت یک نت
لا
همان را می‌‌توانی‌ هزاران ترانه شوی سرود اشنا
من ترانه خو کردم