Tuesday, September 8, 2009

صدای تو


وقتی‌ درد دارم دستم به نوشتن باز نمی‌‌ایستاد .گاه به این فکر می‌‌کنم مگر می‌‌شود صدای تو ،طنین اوایت ،خنده‌های بی‌ وقفه ات اینقدر در تأثیر با زندگی‌ من باشند گویی مسکنی که دیگر بار زندگیم را به زندگی‌ بنشینم و از مرگ بهراسم .مگر می‌‌شود تنها تو تمامی‌ رویاهایم را پر نور کنی‌ و مگر می‌‌شود تنها تو باشی‌ که حضورت آرامشی ابدی است تا دیگر بار و دیگر بار بلند شوم و بایستم در مقابل تمامی‌ مشکلاتم که تو نیستی‌ ؟

همیشه فکر می‌کنم مسولیتم چنین زندگیم را رقم زده که اینگونه درد بکشم و فریاد نزنم و تو آن‌ افق روشنی باشی‌ که خودت وارد می‌‌شوی و حضورت ،صدایت ،تجسم نگاهت و دستهای گرمت مرا از یاد تمامی‌ این مردمان گناهکار می‌‌برد
دو سه روزیست که دوباره متولد شده‌ام و به امید اینکه دیگر بار حتی برای ثانیه‌ای سایه ات را احساس کنم به راهم با تمامی‌ توان ادامه می‌‌دهم که مبادا دوباره زندگیم به گندآب بدل شود
نمی‌ دانم چگونه بنویسمت که بفهمند ،چگونه حضورت را تعبیر کنم که بدانند که هیچ کدام تکّه‌ای از عظمت وجودت را درک نخواهند کرد.وقتی‌ با تو حرف می‌‌زنم ،چه به رویا و چه به درد آنقدر خالی‌ از هیاهوهای زمینی‌ می‌‌شوم که دلم می‌‌خواهد سالها گریه شوم و خالی‌ کنم خودم را از حضور این همه درد ،دردی که تو نیستی‌ ،دردی که منم .دردی که مرا بمانند زنان ۶۰ یا ۷۰ ساله پیر کرده است
دردی که توان بخشش آن‌ را نداشتی‌ و من توان مرگ تو را
همیشه جای خالی‌ تو را در کنارم حس می‌‌کنم.صادقانه بگویمت ،خوبی‌‌ها یت عذابم می‌‌دهند.چگونه می‌‌توانی‌ به کسی‌ که اگر او را به هر جای عالم ببندند وصلهٔ ناجور عالم است هنوز خوبی‌ کنی‌؟

بارها با خودم فکر کرده‌ام با چه چیزی می‌‌توانم زندگی‌ را بدون تو دوست بدارم ،به هر جا دست می‌‌گذارم ،دستم به شدت میلرزد ، به هر کجا پا می‌‌گذارم ،زیر پایم زلزله‌ای شدید روان می‌‌شود.امیدم به صدای توست که گاه و بی‌ گاه در گوشم ‌‌بپیچد که از مرگ هراسم بدهد
همه جا سیاه است و تو تنها نقطه روشنی هستی‌ که احتیاج به دعوت نداری .هیچ کس به غیر از تو نمی‌‌تواند این ابرهای تیره را بشکافد ،ظلمت‌ها را بر طرف کند و ناجورترین قلب‌ها را نجات دهد

دوست من از آنچه می‌‌نویسم جز پریشانی و دلتنگی‌ چیزی از جبهه‌ای آن‌ احساس نخواهی کرد ،پس خاموش می‌‌شوم و سکوت می‌‌کنم که مبادا عذابت دهم

1 comment: