Sunday, August 30, 2009

دفتری به نام تو

در دفتری به نام تو برایت از بوف کور در زندگیم و در افکارم گفته بودم .از حضور تو که ندانسته همان صندلی‌ دست نخورده‌ای هستی‌ که دور از همه ، نقش خودت را خوب بازی کردی و هیچگاه زمان آن‌ را به من ندادی که برایت از خودت حرف بزنم
به تو که رسیدم همه چیز زندگی مان به هم ریخت و درگیریهای روزمره مان مجال تغییر در راهمان را نداد . فقط تو میدانی چگونه تشریح باید کرد صحنه دلبستگی‌های خیابانی را. فقط تو میدانی که چگونه به انتهای خط رسیدم و به در جا زدن افتادم و غرق شدم در ابلهانه‌ترین بهانه ها
تو ،همان دوست خوب دوران تنهایی ،بدون آنکه بدانی دریچه ای به دنیای دیگر برایم گشادی .دردت آشناست و به قول خودت دقیقا دلم ،دلت و دلش برای این احساس تنگ است
نه احتیاج به دعوت داری و نه صندلی اضافه .همیشه بدون هیچ هیاهو آن‌ گوشه دیوار برای خودت لونه میکنی‌ ،نه حرفی‌ می‌‌زنی‌ و نه اشاره‌ی ، از آن‌ گوشه با نگاهی‌ تمسخر آمیز به من زًل می‌‌زنی‌ و بی‌ صدا در خودت می‌‌لولی .میدانم معتادم شدی و از بودن کنارم بیزاری .به سویت می‌آیم و با لبخند اشنایم نشان خوشامد گوی می‌کنم . تکهی از وجودم را برایت رول می‌کنم و میگویم : بکش ..... جنسش خوب است ..... همان جنس قدیمی‌.....و جالب است که میخوانی‌ این صفحهٔ سیاه را

1 comment: