Saturday, August 22, 2009

entezar


دفترهای روی هم حبس شده در صندوقی قدیمی‌ مثل ذهن من، انباشته از خاطرها، شادیها و اندوهها،عشقها و رازهای ناگفته ،تخیلات و نقاشی‌‌های ضبط شده .چه خوب و چه بد ،بعضی‌ چیزها را باید نوشت ،می‌ بایست سرود یا نقاشی‌ کرد .هر کدام می‌‌توانند واقعیتی را ثبت کنند که بارها و بارها خوانده شوند و یاد آوری
از انباشتهٔ این برگهای سیاه ،طرحهای بی‌ معنی و فکرهای مشوش ،قفلی به لب‌هایم می‌‌زنم که سکوت پاره نشود و مبادا به خوابت بیایم
درگیریهای ذهنیم مرا وادار میکنند که ساعتها راه بروم ،در میان این مردمان که با لبخند‌هایشان نگاه‌ام را ثابت و ذهنم را درگیرتر می‌‌کنند .گاه آفتاب و گاه باران‌های تند مرا از رفتن باز می‌‌دارند ،ساکن می‌‌شوم و ذهنم مدام در نوشتها و یادشت های چاپ نشده ،در حرفها و رازهای نگفته و رویاهای به حقیقت نزدیک نشده ، در جا میزند و منتظر می‌‌مانم تا باز قدم بگذارم و به راهم ادامه دهم

1 comment:

  1. از جاي بر مي خيزم ، پشت ميكنم به پنجره ، با قامتي خميده ، راه در پيش مي گيرم. و تنها به آن شيرين-ثانيه اي فكر ميكنم كه نزاعي نباشد در ميان ، چيزي نباشد براي تماشا و من فرو روم در حال ، فرو رفتني عميق همچون غرق شدن در اسطوره هاي اثيري نوجوانيم.
    از اين خيالِ محال تلخِ لبخندي به لب مي نشانم و همچنان آرام ، صبور با چشماني پُف كرده ، كور سو هاي بي پنجره-گي را كِز ميكنم

    ReplyDelete