Sunday, August 30, 2009

انتظار


این گونه می‌‌نویسمت ، نه عاشقانه و نه به نقد که حضور تو مرا به فکر فرو می‌‌برد .اگر چه نیستی‌ و من در بی‌ حضوری حضورت خودم را فریاد می‌‌زنم اما احساس می‌کنم که همه چیز را به خوبی‌ تمام کردم و به همه کس و همه چیز بیهوده بی‌ اعتماد شده‌ام .حال از روی نیاز یا غریزه عبادتت نمی‌‌کنم .تو بودی و من پای به پای به دنبال تو
آن‌ شب را بخاطر می‌‌آورم که با هم تا شمال حرف زدیم و من آنقدر درون تو غرق بودم که نتوانستم مانع شوم عشقی‌ را که عضوی از من بود.به هر حال دلیل نیست که چون نیستی‌ دیگر ننویسم و یا آرزو نکنم .من در برابر تو انسان بودم و تو در برابر من پیام آور.من به راه خود ادامه می‌‌دهم و از خاطره‌هایم نیرویی برای ادامه راهم می‌‌یابم که تا صبح این رابطه را به شب نکشاند تقویت می‌‌شود
قسم می‌‌خورم که همچون جلد همان کتاب کهن که از روی اسمش به قضاوت نشستی و مرا به سکوت عادت ،دیگر یاداشت‌هایم را برای کسی‌ باز نکنم که این مردمان بی‌ گناه چوب همان تجربه‌ای را می‌‌خورند که مرا از این جهان ، از جهان تو جدا کرد
نه دیگر سکوت نمی‌‌کنم و خودم را بازی می‌‌کنم .نقشم را پذیرا می‌‌شوم .عجیب نیست؟؟
و تو برای من به رکسانا ی شاملو میمانی همان روح دریا و عشق و زندگی‌ و محو می‌‌شوی در مه غلیظ همان شب ،با لبخند تلخی که نمی‌‌دانم به چه دلیل مرا عذاب می‌‌دهد .تو به انتهای راه رسیدی و من کماکان به این باور نرسیدم که این زمانها سیاهند و دردناک

No comments:

Post a Comment