Tuesday, October 6, 2009

کاش هیچوقت بیدار نشوم


امروز دوباره به رویا دیدم مثل همیشه که باهمیم .پشت به پشت نشسته بودیم و شانه‌هایمان تکیه گاه یکدیگر بود که مبادا زمین بیفتیم .دستهایمان به هم گره خورده بود همانند ذهن‌هایمان .سر‌هایمان با آن‌ نگاه‌های پر حرف گاه و بی‌ گاه به سمت هم می‌‌چرخید تا مبادا یادمان برود که چه عشقی‌ پشت این پیشانی آفتاب سوخته مان پنهان است .کلمه‌ای به زبان نمی‌ آوردیم گویی هر دو یک کتاب را می‌‌مانیم که نه به شروع و نه به پایان نقشمان را خوب به بازی بنشینیم .سر تا سر اطرافمان از سبزی چمن‌های آفتاب سوخته پر بود و به بالا که نگاه می‌‌کردیم جز آبی زیبای آسمان هیچ نمی‌‌دیدیم .درست بود که نگاهمان به هم نمی‌‌رسید اما گوشه چشمی هوای یکدیگر را خوب داشتیم و حواسمان تنها به این بود که شانه‌هایمان نلرزد که مبادا از حضور درد سنگینی‌ جسممان ،روحمان به درد بیاید .به رویا از آرامشی عجیب آبستن بودیم که ذهن و جسممان را از خستگی‌ چندین ساله جلا می‌‌داد.دستهای گره خورده مان به زمین ،تکیه گاه‌مان بود اما گویی به زمین نشسته بودیم آنقدر که خالص و سبک بود احساسمان . از دلهره هیچ نمی‌‌فهمیدیم و
نگرانی‌هایمان بی‌ معنا شده بود
آنقدر آن‌ سکوت و حضور مان لذت بخش بود که به واقع آرزو داشتم که بیدار نشوم و همچنان به رویا پشت به تو
بنشینم و که سرکه می‌‌چرخانم نگران آن‌ نباشم که مبادا رفته باشی‌ و .....

No comments:

Post a Comment