Sunday, October 4, 2009

مگر به تو

دیگر توان صحبتم نیست ، به هیچ نمی‌‌اندیشم مگر به تو که دیگر بار در برابرم ایستاده ای تا شانه خالی‌ نکنم و‌ از این همه درد به شادی به سخن بیایم .پس لبخند می‌‌زنم به یاد لبخندت به یاد دل کوچکت و نگاه می‌‌دزدم از این همه بدی و سیاهی که گریبانگیر همهٔ ماست
سرم پائین به بار این همه دلتنگی چند ساله و باد همان باد صمیمی‌ تمامی‌ این درد را با بارانش در زمین پر هیاهو به خاک می‌سپارد
باور می‌کنم که حضورت خود امید ایست برای بودنم ،پس می‌‌مانم
نگرانیهای دوستانه ات به من اطمینان از آمدن بهاری ابدی میدهد که به آرامش بنشینم و دیگر سخن از هیچ نگویم که به راستی‌ امیدی و نور.رنگ زندگیم به شکلی‌ قدیمی‌ شکوفه می‌کند که دیگر بار به هیچ نیندیشم جزتو
من به التماس به بودا متوصل شده‌ام و تو خوب میدانی که در این نوشتها به چه چیز میرسم

No comments:

Post a Comment