Saturday, October 24, 2009

امروز


امروز دیوانه وار می‌‌نویسم که گویی رقصان خودم را در برابر تمام لحظه‌های زندگیم تعبیر کنم .
به گونه‌ای خالی‌ از انرژی‌های دیروزی جایگزین نشده ،تکمیلم کرد که من در واپسین لحظه‌های بیداری به رویا لبخند زدم ، صبح را دیدم که با آفتاب تندش بی‌ آنکه بداند و یا حتی بخواهد ،مرا به گونه‌ای در برابر خودم نشاند که به زندگی‌ بنشینم و سخن از دردی قدیمی‌ به زبان نیاورم که گویی گاه میشود از ته دل خندید و یا از لذت بردن انسانهای خاکی لذت برد و به یکبار متولد شد.
اری من به وضوح متولد شدم،آرام شدم ،خودم شدم ،ساکن ماندم و لبخند زدم

No comments:

Post a Comment