میخواهم از خودت بنویسم که اینگونه درست زمانی که باید چشمهایت را باز نگه بداری،کور شدهای و چشمانت را بستهای به روی خودت و نمیبینی که همه چیز همان است که بود و فقط کوچکترین تغییری که مدام صورت میگیرد در تو است .
اگر اینگونه میخواهی مرا چه سود که هی برایت بنویسم و مدام گوش فرا دهم به دم و بازدمت و بترسم که مبادا صحبتی یا حرکتی نا شایست تو را اینگونه بهراسد که نتوانی دیگر بار به چشمهایم نگاه کنی.چیزی که من از تو خواسته بودم به سادگی این بود که ذهنت را خالی کنی و فراموش کنی ثانیه به ثانیهای را که کنارت بودم تا شاید لذت آن بدینگونه برای خودم بماند که دیگر بار نقشت را به وضوح در کنارم به همان شکل خالص تو ببینم .
از خودم که بنویسم برف میآید و من پشت پنجرهٔ بستهٔ اتاقم به دانههای درشتی نگاه میکنم که مانند ستارههای آسمانند که به یکباره با هم به زمین فرود میآیند .چراغ اتاقم روشن است و شمع کوچکی که به آرزوی تو روشن کرده بودم در انعکاس پنجره بمانند قهرمانی است که با وجود بارش انبوه این قطرهای سفید باز هم خاموش نمیشود.در انعکاس همین پنجره رو به حیاط ،حیاطی به سفیدی ماه ،به رویا میبینم که تو وارد میشوی و شالی به پشتم میاندازی که مبادا سرمای کشندهٔ شب به درونم رسوخ کند.سنگینی دستت که مانند ماری زهر الود دور تا دور بدنم پیچیده است احساس میکنم و بر نمی گردم تا مبادا سخنی به زبان بیاید و از رویا بیدار شوم.
No comments:
Post a Comment