دلم از این آدمها گرفته است که بی وقفه صدایم می زنند و زنگ صدایشان مرا عذاب میدهد.دلم گرفته است گویی برای اولین بار بدین گونه سیاه پوشم ،سیاه پوش تو با آن نقاب بیهوده سبزت
این قطرهای ریز باران صورتم را برق میاندازند و بیدارم میکنند از رویای زشتی که تو اینگونه به سادگی ترسیمش کرده بودی .قدم تند میکنم و قلبم تند میزند ،ساعتهاست که روی پاهایم به وضوح سنگینم ،دردی که تمام وجودم را گرفته است ،بی دلیل ، به باد میسپارم تا شاید آرام شوم و نفس تازه شود .آفتابی که از پشت این ابرهای خاکستری خودش را به سختی نمایان می کند،تو را به یادم میآورد ،آن خندههای پی در پی و آن چشمهایی که گاه بی گاه به چشمهایم گره میخورد ،کاشکی بودی همجنس من که من اینگونه بدون هم صحبت با خودم بلند بلند دعوا نکنم و حرفم را مثل همیشه به گوشت بسپارم تا دوباره خودم را پیدا کنم .آرامشم را میخواهم و تو را به نوعی تازه در کنار خودم که تو نیستی . قسم میخورم که تا به حال بدینگونه به وضوح خالی نشده بودم از خودم .دلم گرفته است .دلم گرفته است .
No comments:
Post a Comment