Saturday, October 3, 2009

شما

امروز نوبت شمردن کبوترهای سفیدی است که از کنار پنجره‌ی رو به حیاط در فراز آسمان پرواز می‌‌کنند و نگاهی‌ به پائین نمی‌‌کنند .من در کنار همین پنجره‌ی رو به حیاط به شما فکر می‌‌کنم به شمایی‌ که حتی لحظه‌ای از حضور درد از چهره‌ام خبر نمی‌‌گیرید
مدتهاست که نگاه می‌‌دزدم و خیره نمی‌‌شوم به چشمهایتان که مبادا به وضوح سر به شانهایتان بگذارم و بارم را با اشک خالی‌ کنم .سالها گذشته است و من به عادت شما خیره به این حیاط و این کبوتر‌های سفید تصویرتان می‌‌کنم که خوش‌ترین لحظه‌های زندگیمان را مرور کنم
تنها تصویری که آزارش برایم از حضور مرگ خبر می‌‌دهد لحظهٔ‌ای است که دور شدم و گم شدم در غروبی دوباره که به زندگی‌ بنشینم
مرور می‌‌کنم و به اشتباهی‌ پی‌ می‌‌برم که راه برگشت برایم نگذشته است .یادم می‌‌آید آن‌ سفره‌های رنگین ، آن‌ دور همی‌ های طولانی‌ ، آن‌ جمعه‌های پر دغدغه ،آن‌ خندهای از ته دل‌ و آن‌ آرامش عجیب از حضور شما ،شمایی که هستید و من به واقع دلتنگتان به غریبه‌ها رو می‌‌آورم که شاید شانه هایشان جایی برای اشکهایم باشد

No comments:

Post a Comment