Saturday, October 24, 2009

امروز


امروز دیوانه وار می‌‌نویسم که گویی رقصان خودم را در برابر تمام لحظه‌های زندگیم تعبیر کنم .
به گونه‌ای خالی‌ از انرژی‌های دیروزی جایگزین نشده ،تکمیلم کرد که من در واپسین لحظه‌های بیداری به رویا لبخند زدم ، صبح را دیدم که با آفتاب تندش بی‌ آنکه بداند و یا حتی بخواهد ،مرا به گونه‌ای در برابر خودم نشاند که به زندگی‌ بنشینم و سخن از دردی قدیمی‌ به زبان نیاورم که گویی گاه میشود از ته دل خندید و یا از لذت بردن انسانهای خاکی لذت برد و به یکبار متولد شد.
اری من به وضوح متولد شدم،آرام شدم ،خودم شدم ،ساکن ماندم و لبخند زدم

دیروز


همه چیز این جهان به یکباره به گونه‌ای بی‌ معنا شده است که گویی دیگر در رویاهایم هم آرامش نمی‌‌یابم .به گمانم هدف به گونه‌ای بزرگ انتخاب شده است که کوچکترین نقطه اش خود سالها مرا به فکر فرو می‌‌برد .
چشم که می‌‌بندم گویی تمام ستاره‌های آسمان مانند بمب‌های سنگین بر سرم فرود می‌‌آیند و به روشنی ‌‌آتش می‌‌گیرم و تب می‌‌کنم از این روزگار که تند می‌‌رود و من همان در ابتدای راهش به تردید آهسته قدم بر می‌‌دارم .

Friday, October 9, 2009

نقش من


اگر من به یکباره پنهان به پشت ابر به خواب روم ، آیا سکوتی ابدی سراسر جهان را فرا نمی‌‌گیرد؟آیا باز بی‌ گناه‌ترین انسانها صحبت‌هایشان را به باد می‌ سپارند؟آیا باز کسی‌ هست که فکرش به فکر انسانها ی خاکی گره خورده باشد و چشمش سر چشمهٔ اشکهای عالم باشد؟
افسوس که خوب می‌‌دانم که پشت ابر خاک هم که بشوم همواره زمین می‌‌چرخد و همواره دنیا بدون کوچک‌ترین تغییری ادامه پیدا می‌‌کند .چه بیهوده به خاک آمدم که با رفتنم ......

Tuesday, October 6, 2009

کاش هیچوقت بیدار نشوم


امروز دوباره به رویا دیدم مثل همیشه که باهمیم .پشت به پشت نشسته بودیم و شانه‌هایمان تکیه گاه یکدیگر بود که مبادا زمین بیفتیم .دستهایمان به هم گره خورده بود همانند ذهن‌هایمان .سر‌هایمان با آن‌ نگاه‌های پر حرف گاه و بی‌ گاه به سمت هم می‌‌چرخید تا مبادا یادمان برود که چه عشقی‌ پشت این پیشانی آفتاب سوخته مان پنهان است .کلمه‌ای به زبان نمی‌ آوردیم گویی هر دو یک کتاب را می‌‌مانیم که نه به شروع و نه به پایان نقشمان را خوب به بازی بنشینیم .سر تا سر اطرافمان از سبزی چمن‌های آفتاب سوخته پر بود و به بالا که نگاه می‌‌کردیم جز آبی زیبای آسمان هیچ نمی‌‌دیدیم .درست بود که نگاهمان به هم نمی‌‌رسید اما گوشه چشمی هوای یکدیگر را خوب داشتیم و حواسمان تنها به این بود که شانه‌هایمان نلرزد که مبادا از حضور درد سنگینی‌ جسممان ،روحمان به درد بیاید .به رویا از آرامشی عجیب آبستن بودیم که ذهن و جسممان را از خستگی‌ چندین ساله جلا می‌‌داد.دستهای گره خورده مان به زمین ،تکیه گاه‌مان بود اما گویی به زمین نشسته بودیم آنقدر که خالص و سبک بود احساسمان . از دلهره هیچ نمی‌‌فهمیدیم و
نگرانی‌هایمان بی‌ معنا شده بود
آنقدر آن‌ سکوت و حضور مان لذت بخش بود که به واقع آرزو داشتم که بیدار نشوم و همچنان به رویا پشت به تو
بنشینم و که سرکه می‌‌چرخانم نگران آن‌ نباشم که مبادا رفته باشی‌ و .....

Sunday, October 4, 2009

مگر به تو

دیگر توان صحبتم نیست ، به هیچ نمی‌‌اندیشم مگر به تو که دیگر بار در برابرم ایستاده ای تا شانه خالی‌ نکنم و‌ از این همه درد به شادی به سخن بیایم .پس لبخند می‌‌زنم به یاد لبخندت به یاد دل کوچکت و نگاه می‌‌دزدم از این همه بدی و سیاهی که گریبانگیر همهٔ ماست
سرم پائین به بار این همه دلتنگی چند ساله و باد همان باد صمیمی‌ تمامی‌ این درد را با بارانش در زمین پر هیاهو به خاک می‌سپارد
باور می‌کنم که حضورت خود امید ایست برای بودنم ،پس می‌‌مانم
نگرانیهای دوستانه ات به من اطمینان از آمدن بهاری ابدی میدهد که به آرامش بنشینم و دیگر سخن از هیچ نگویم که به راستی‌ امیدی و نور.رنگ زندگیم به شکلی‌ قدیمی‌ شکوفه می‌کند که دیگر بار به هیچ نیندیشم جزتو
من به التماس به بودا متوصل شده‌ام و تو خوب میدانی که در این نوشتها به چه چیز میرسم

Saturday, October 3, 2009

شما

امروز نوبت شمردن کبوترهای سفیدی است که از کنار پنجره‌ی رو به حیاط در فراز آسمان پرواز می‌‌کنند و نگاهی‌ به پائین نمی‌‌کنند .من در کنار همین پنجره‌ی رو به حیاط به شما فکر می‌‌کنم به شمایی‌ که حتی لحظه‌ای از حضور درد از چهره‌ام خبر نمی‌‌گیرید
مدتهاست که نگاه می‌‌دزدم و خیره نمی‌‌شوم به چشمهایتان که مبادا به وضوح سر به شانهایتان بگذارم و بارم را با اشک خالی‌ کنم .سالها گذشته است و من به عادت شما خیره به این حیاط و این کبوتر‌های سفید تصویرتان می‌‌کنم که خوش‌ترین لحظه‌های زندگیمان را مرور کنم
تنها تصویری که آزارش برایم از حضور مرگ خبر می‌‌دهد لحظهٔ‌ای است که دور شدم و گم شدم در غروبی دوباره که به زندگی‌ بنشینم
مرور می‌‌کنم و به اشتباهی‌ پی‌ می‌‌برم که راه برگشت برایم نگذشته است .یادم می‌‌آید آن‌ سفره‌های رنگین ، آن‌ دور همی‌ های طولانی‌ ، آن‌ جمعه‌های پر دغدغه ،آن‌ خندهای از ته دل‌ و آن‌ آرامش عجیب از حضور شما ،شمایی که هستید و من به واقع دلتنگتان به غریبه‌ها رو می‌‌آورم که شاید شانه هایشان جایی برای اشکهایم باشد

عشق


آنگاه که دیگران بر این باورند ،من به سطوح لغزنده همین رابطه قسم که جز به عمق بلند این دیوارها و این نفسهای کوتاه غبطه نمی‌‌خورم که گناه نکردم و کتاب را با جدیت تمام کامل کردم .این نوشتها ، داستانهای بلند و کوتاه ، کلمه‌های نا منظم و جمله‌های در هم که گاه با خواندنشان هیچ نمی‌‌فهمی‌ ، از قطره قطرهٔ اشکهایم می‌‌ریزند
این کتاب بلند داستان زندگی‌ من است . گواه که گمان دارم حقیقت من در همین قصه‌ها به پایان می‌‌رسند همانند سطور بی‌ ربط همین دفتر بی‌ رنگ . مرگ من در من است و ناچار دست به گریبان همان درد چند ساله به گور عمیقی می‌‌اندیشم که بعد از تو تمام زندگیم را در آن‌ چال کردم

عشقی‌ دیوانه وار که حقیقتش ناباورانه سخت است
سالهاست که بی‌ گناه محکوم به مجرم بودن به شاملو می‌‌اندیشم که می‌ خواند " حیاط خانه از عطری هذیانی سر مست است " و سر میخورم به گذشته‌ام ،گذشته‌ای ناکام از عشقی‌ خاموش .....