Sunday, October 4, 2009

مگر به تو

دیگر توان صحبتم نیست ، به هیچ نمی‌‌اندیشم مگر به تو که دیگر بار در برابرم ایستاده ای تا شانه خالی‌ نکنم و‌ از این همه درد به شادی به سخن بیایم .پس لبخند می‌‌زنم به یاد لبخندت به یاد دل کوچکت و نگاه می‌‌دزدم از این همه بدی و سیاهی که گریبانگیر همهٔ ماست
سرم پائین به بار این همه دلتنگی چند ساله و باد همان باد صمیمی‌ تمامی‌ این درد را با بارانش در زمین پر هیاهو به خاک می‌سپارد
باور می‌کنم که حضورت خود امید ایست برای بودنم ،پس می‌‌مانم
نگرانیهای دوستانه ات به من اطمینان از آمدن بهاری ابدی میدهد که به آرامش بنشینم و دیگر سخن از هیچ نگویم که به راستی‌ امیدی و نور.رنگ زندگیم به شکلی‌ قدیمی‌ شکوفه می‌کند که دیگر بار به هیچ نیندیشم جزتو
من به التماس به بودا متوصل شده‌ام و تو خوب میدانی که در این نوشتها به چه چیز میرسم

Saturday, October 3, 2009

شما

امروز نوبت شمردن کبوترهای سفیدی است که از کنار پنجره‌ی رو به حیاط در فراز آسمان پرواز می‌‌کنند و نگاهی‌ به پائین نمی‌‌کنند .من در کنار همین پنجره‌ی رو به حیاط به شما فکر می‌‌کنم به شمایی‌ که حتی لحظه‌ای از حضور درد از چهره‌ام خبر نمی‌‌گیرید
مدتهاست که نگاه می‌‌دزدم و خیره نمی‌‌شوم به چشمهایتان که مبادا به وضوح سر به شانهایتان بگذارم و بارم را با اشک خالی‌ کنم .سالها گذشته است و من به عادت شما خیره به این حیاط و این کبوتر‌های سفید تصویرتان می‌‌کنم که خوش‌ترین لحظه‌های زندگیمان را مرور کنم
تنها تصویری که آزارش برایم از حضور مرگ خبر می‌‌دهد لحظهٔ‌ای است که دور شدم و گم شدم در غروبی دوباره که به زندگی‌ بنشینم
مرور می‌‌کنم و به اشتباهی‌ پی‌ می‌‌برم که راه برگشت برایم نگذشته است .یادم می‌‌آید آن‌ سفره‌های رنگین ، آن‌ دور همی‌ های طولانی‌ ، آن‌ جمعه‌های پر دغدغه ،آن‌ خندهای از ته دل‌ و آن‌ آرامش عجیب از حضور شما ،شمایی که هستید و من به واقع دلتنگتان به غریبه‌ها رو می‌‌آورم که شاید شانه هایشان جایی برای اشکهایم باشد

عشق


آنگاه که دیگران بر این باورند ،من به سطوح لغزنده همین رابطه قسم که جز به عمق بلند این دیوارها و این نفسهای کوتاه غبطه نمی‌‌خورم که گناه نکردم و کتاب را با جدیت تمام کامل کردم .این نوشتها ، داستانهای بلند و کوتاه ، کلمه‌های نا منظم و جمله‌های در هم که گاه با خواندنشان هیچ نمی‌‌فهمی‌ ، از قطره قطرهٔ اشکهایم می‌‌ریزند
این کتاب بلند داستان زندگی‌ من است . گواه که گمان دارم حقیقت من در همین قصه‌ها به پایان می‌‌رسند همانند سطور بی‌ ربط همین دفتر بی‌ رنگ . مرگ من در من است و ناچار دست به گریبان همان درد چند ساله به گور عمیقی می‌‌اندیشم که بعد از تو تمام زندگیم را در آن‌ چال کردم

عشقی‌ دیوانه وار که حقیقتش ناباورانه سخت است
سالهاست که بی‌ گناه محکوم به مجرم بودن به شاملو می‌‌اندیشم که می‌ خواند " حیاط خانه از عطری هذیانی سر مست است " و سر میخورم به گذشته‌ام ،گذشته‌ای ناکام از عشقی‌ خاموش .....

Tuesday, September 8, 2009

صدای تو


وقتی‌ درد دارم دستم به نوشتن باز نمی‌‌ایستاد .گاه به این فکر می‌‌کنم مگر می‌‌شود صدای تو ،طنین اوایت ،خنده‌های بی‌ وقفه ات اینقدر در تأثیر با زندگی‌ من باشند گویی مسکنی که دیگر بار زندگیم را به زندگی‌ بنشینم و از مرگ بهراسم .مگر می‌‌شود تنها تو تمامی‌ رویاهایم را پر نور کنی‌ و مگر می‌‌شود تنها تو باشی‌ که حضورت آرامشی ابدی است تا دیگر بار و دیگر بار بلند شوم و بایستم در مقابل تمامی‌ مشکلاتم که تو نیستی‌ ؟

همیشه فکر می‌کنم مسولیتم چنین زندگیم را رقم زده که اینگونه درد بکشم و فریاد نزنم و تو آن‌ افق روشنی باشی‌ که خودت وارد می‌‌شوی و حضورت ،صدایت ،تجسم نگاهت و دستهای گرمت مرا از یاد تمامی‌ این مردمان گناهکار می‌‌برد
دو سه روزیست که دوباره متولد شده‌ام و به امید اینکه دیگر بار حتی برای ثانیه‌ای سایه ات را احساس کنم به راهم با تمامی‌ توان ادامه می‌‌دهم که مبادا دوباره زندگیم به گندآب بدل شود
نمی‌ دانم چگونه بنویسمت که بفهمند ،چگونه حضورت را تعبیر کنم که بدانند که هیچ کدام تکّه‌ای از عظمت وجودت را درک نخواهند کرد.وقتی‌ با تو حرف می‌‌زنم ،چه به رویا و چه به درد آنقدر خالی‌ از هیاهوهای زمینی‌ می‌‌شوم که دلم می‌‌خواهد سالها گریه شوم و خالی‌ کنم خودم را از حضور این همه درد ،دردی که تو نیستی‌ ،دردی که منم .دردی که مرا بمانند زنان ۶۰ یا ۷۰ ساله پیر کرده است
دردی که توان بخشش آن‌ را نداشتی‌ و من توان مرگ تو را
همیشه جای خالی‌ تو را در کنارم حس می‌‌کنم.صادقانه بگویمت ،خوبی‌‌ها یت عذابم می‌‌دهند.چگونه می‌‌توانی‌ به کسی‌ که اگر او را به هر جای عالم ببندند وصلهٔ ناجور عالم است هنوز خوبی‌ کنی‌؟

بارها با خودم فکر کرده‌ام با چه چیزی می‌‌توانم زندگی‌ را بدون تو دوست بدارم ،به هر جا دست می‌‌گذارم ،دستم به شدت میلرزد ، به هر کجا پا می‌‌گذارم ،زیر پایم زلزله‌ای شدید روان می‌‌شود.امیدم به صدای توست که گاه و بی‌ گاه در گوشم ‌‌بپیچد که از مرگ هراسم بدهد
همه جا سیاه است و تو تنها نقطه روشنی هستی‌ که احتیاج به دعوت نداری .هیچ کس به غیر از تو نمی‌‌تواند این ابرهای تیره را بشکافد ،ظلمت‌ها را بر طرف کند و ناجورترین قلب‌ها را نجات دهد

دوست من از آنچه می‌‌نویسم جز پریشانی و دلتنگی‌ چیزی از جبهه‌ای آن‌ احساس نخواهی کرد ،پس خاموش می‌‌شوم و سکوت می‌‌کنم که مبادا عذابت دهم

Sunday, September 6, 2009

چهار فصل زندگیم


با مرگ تو ، همه چیز این جهان برایم بی‌ معنی تصویر می‌‌شود .گویی خدایی بودی دهان بسته ،در بستر زندگی‌ من .با مرگ تو ، فاصله‌ها تحقیرم می‌‌کنند و شعور شعر ایم مخدوش می‌‌شود
در اتاق سرد خود نشسته‌ام ،در بستری که دیگر بار خواب تو را نخواهد دید ،صورتت ،همان نقاب سفید گچی که ثانیه‌ای قبل از مرگت نقش گرفته بود ،خندان با نگاهی‌ عمیق ،وجودم را صیقل می‌‌دهد .با دی که از لا به لای درز پنجره‌ها در اتاقم می‌‌وزد انگار گذشته‌ام را مرور می‌کند،پنجشنبه‌های بی‌ قرار ،کوسن‌های سبز راه راه ،تولد‌های مکرر ،هدایای به یاد ماندنی،تصویری از فیلمهای بلند اما سیاه
و آرامشی ابدی
در ذهنم طوفان می‌‌شود گویی توان این همه تصویر یک جا برایم نا با ورانه سخت است .دلم تنگ می‌‌شود و باران می‌‌گیرد
وبی‌ قرار دود می‌‌کنم زندگیم را
بعد از مرگت ،آسمان همیشه ابریست. خورشید زندگیم به خواب رفته است و بعد از مرگت همیشه حادثه‌ها بدون شروع اتفاق می‌‌افتاد و هیچوقت تمام نمی‌‌شود ،زبان صحبتم به قلم مبدل می‌‌شود که اگر ننویسم مانند بمبی ویران می‌‌می‌کنم زندگی‌‌شان را
این صورتک سفید مدام لبخند می‌‌زند و من یاد تو را تصویر می‌‌کنم که قبل از مرگت قلبت چه تند می‌‌تپید ،خسته بودی و توان پذیرفتن حادثه‌ای به این بزرگی‌ را نداشتی‌ ،عرق کرده بودی و فریاد می‌‌زدی .
این دیوارهای سفید بلند ،این تخت فنری سرد از حضور تو ،این تصویر شب ونگوگ و لبخند بی‌ رنگ مونا لیزای معروف که قطعه قطعه جمع شده است کنار هم مرا از تو دور تر می‌‌کند
یادم می‌‌آید که آن‌ شب را تا صبح به راه رفتن گذرانده بودم و به این فکر کرده بودم که داستان چهار فصل زندگیم این گونه شکل گرفته است .پائیز ،بهار ،پائیز،زمستان

Tuesday, September 1, 2009

نامه‌های عاشقانه


وقتی‌ که خوابی‌ به ستارها نگاه کن ،به من که این گوشه تنها دود می‌کنم تمام زندگیم را ،به مرد شب‌های من که تو هستی‌ ،به رویاهایم که همیشه ساکن می‌‌مانند بدون تو
شب که می‌رسد من به سرود آواز میخوانم و تو به سکوت نگاه میکنی‌
همیشه با تعجب به گذشته‌ام نگاه می‌کنم بس که تلخ است این تصویر گنگ . دلم گرفته . دلم از این آدامها که تو نیستی‌ گرفته .دلم برای قصه‌های شبانه ت تنگ است وقتی‌ خواهش می‌‌کردی که ثانیه‌ای چشمهایت را به خواب بسپاری و من بی‌ تابانه منتظر بودم که داستان را تمام کنی‌
عمق پیچدر پیچ چشمهایت به من هراس آن را میداد که گم بشوم و من ناباورانه به التماس نگاه‌شان می‌‌کردم
یعنی‌ از پیشترها آخر داستان را نوشته بودی؟یعنی‌ سنجیده بودی توانم را برای به انتها رساندن این راه ؟؟
صدایت را می‌شنوم که بی‌ قرار پوزخند می‌‌زنی‌ و زمزمه می‌‌کنی‌: سکوت ،سکوت ،سکوت

Sunday, August 30, 2009

to


برای آن‌ سکوت دردناک
به وسعت چشمهای عمیقت
گریسته ام
زمان ،زمان انتقام است
و من ناتوان
درد فریاد می‌کنم
و به وضوح می‌‌بینم
گذشته‌ای را
که در برابرش
شرمسارم