Saturday, June 27, 2009

سکوت

می‌ نویسم :
این سکوت خود دردیست
بی‌ اندازه
بی‌ درمان
گفته بودم :
حنجره‌ام زندانی زخمهاست
چشمهایم
اشک هایم
به درد فریاد می‌ زنم :
من راه را گم کرده ام
و تو بی‌ گناه
...... کنارم ایستاده‌ای

دام


لذتی دردناک
گم شده ام
در این شب سیاه
تنها
به دام افتاده
به سراغ هرآنچه باید که برویم
باز صدای بلند هق هق شبانه با ماست
از درون به بن بست
دیوارها بلندتر
نفسم ....

Thursday, June 25, 2009

قهقهه

پشت این ابرهای سیاه
سکوت مرگبار من
و قهقهه‌ تو
به امید زنده ام
گویی تنها به دوش گرفتم
تمام این سالها را

صدایم را می‌شنوی؟
فریاد می‌‌زنم
گویی حنجره‌ام زندانی زخمهاست .

به رویا می‌‌بینم
این ابرهای سیاه
سکوت مرگبار من
و قهقهه تو
قربانی زمان می‌‌شوند .

من به دروازهای شهر پناه میبرم
و تو همیشه کنارم ایستاده‌ای .......

Tuesday, June 23, 2009

گم


صبوری می‌کنم
باز سکوت می‌کنم و تو میخندی.
چهار دیوار سفید بلند
دیوارهایی که تو را نفس میکشند.
نفسم تنگ است
می‌ پرسم : به کدام سو باید رفت؟
تو میخندی و من در انبوهی این شهر غریب گم می‌‌شوم

حامد

رویای بیداری
هدف : ریکاوری
من ، تو ، او
من و او اما باهمیم چنانچه باید باشیم
ساده و زیبا .... در کوپهٔ قطار
تو اما شاهدی .

حامد


فرو افتاد ....
بی‌ صدای مهیب ....
روان در میانه راه صدایش را شنیدم
" اوضاع خوبه؟"
چه بگویم که افتادم
از تبر به ریشه و از سنگ به شیشه
" حالت خوبه؟"
به گمانم حالم خوب است.

Wednesday, June 10, 2009

شب


در ازدحام آن کوچه بن بست
که‌ گویی آیندهٔ من است
دو خنجر تیز
یکی‌ برای من
یکی‌ برای تو
من و تو
آتشفشانی سرد و سفید
که گاه با تمام توان
فقط غرشی دارد
در اعماق
نه آتشی
به چشم
و به ازدحام آن کوچه بن بست
که گذشته من است
برای باغهائی
که آبیاری گلهایش
توان ما را بریده است
به نفس افتاده‌ام
گوئی به وضوح می‌‌بینم
میان این دو گیر افتاده‌ام
من و تو
آن شب تاریک را به صبح نخواهیم رساند
التماست می‌کنم
...........راه نجاتی

Tuesday, June 2, 2009

تولدت مبارک

در امتداد این خط
صاف که بگیری
تا ا بد دریاست
در انتهای این رابطه
" تو "

تولدت مبارک