Sunday, September 6, 2009

چهار فصل زندگیم


با مرگ تو ، همه چیز این جهان برایم بی‌ معنی تصویر می‌‌شود .گویی خدایی بودی دهان بسته ،در بستر زندگی‌ من .با مرگ تو ، فاصله‌ها تحقیرم می‌‌کنند و شعور شعر ایم مخدوش می‌‌شود
در اتاق سرد خود نشسته‌ام ،در بستری که دیگر بار خواب تو را نخواهد دید ،صورتت ،همان نقاب سفید گچی که ثانیه‌ای قبل از مرگت نقش گرفته بود ،خندان با نگاهی‌ عمیق ،وجودم را صیقل می‌‌دهد .با دی که از لا به لای درز پنجره‌ها در اتاقم می‌‌وزد انگار گذشته‌ام را مرور می‌کند،پنجشنبه‌های بی‌ قرار ،کوسن‌های سبز راه راه ،تولد‌های مکرر ،هدایای به یاد ماندنی،تصویری از فیلمهای بلند اما سیاه
و آرامشی ابدی
در ذهنم طوفان می‌‌شود گویی توان این همه تصویر یک جا برایم نا با ورانه سخت است .دلم تنگ می‌‌شود و باران می‌‌گیرد
وبی‌ قرار دود می‌‌کنم زندگیم را
بعد از مرگت ،آسمان همیشه ابریست. خورشید زندگیم به خواب رفته است و بعد از مرگت همیشه حادثه‌ها بدون شروع اتفاق می‌‌افتاد و هیچوقت تمام نمی‌‌شود ،زبان صحبتم به قلم مبدل می‌‌شود که اگر ننویسم مانند بمبی ویران می‌‌می‌کنم زندگی‌‌شان را
این صورتک سفید مدام لبخند می‌‌زند و من یاد تو را تصویر می‌‌کنم که قبل از مرگت قلبت چه تند می‌‌تپید ،خسته بودی و توان پذیرفتن حادثه‌ای به این بزرگی‌ را نداشتی‌ ،عرق کرده بودی و فریاد می‌‌زدی .
این دیوارهای سفید بلند ،این تخت فنری سرد از حضور تو ،این تصویر شب ونگوگ و لبخند بی‌ رنگ مونا لیزای معروف که قطعه قطعه جمع شده است کنار هم مرا از تو دور تر می‌‌کند
یادم می‌‌آید که آن‌ شب را تا صبح به راه رفتن گذرانده بودم و به این فکر کرده بودم که داستان چهار فصل زندگیم این گونه شکل گرفته است .پائیز ،بهار ،پائیز،زمستان

1 comment:

  1. این صورتک سفید مدام لبخند می‌‌زند و من یاد تو را تصویر می‌‌کنم که قبل از مرگت قلبت چه تند می‌‌تپید

    ReplyDelete