Sunday, August 30, 2009

to


برای آن‌ سکوت دردناک
به وسعت چشمهای عمیقت
گریسته ام
زمان ،زمان انتقام است
و من ناتوان
درد فریاد می‌کنم
و به وضوح می‌‌بینم
گذشته‌ای را
که در برابرش
شرمسارم

دفتری به نام تو

در دفتری به نام تو برایت از بوف کور در زندگیم و در افکارم گفته بودم .از حضور تو که ندانسته همان صندلی‌ دست نخورده‌ای هستی‌ که دور از همه ، نقش خودت را خوب بازی کردی و هیچگاه زمان آن‌ را به من ندادی که برایت از خودت حرف بزنم
به تو که رسیدم همه چیز زندگی مان به هم ریخت و درگیریهای روزمره مان مجال تغییر در راهمان را نداد . فقط تو میدانی چگونه تشریح باید کرد صحنه دلبستگی‌های خیابانی را. فقط تو میدانی که چگونه به انتهای خط رسیدم و به در جا زدن افتادم و غرق شدم در ابلهانه‌ترین بهانه ها
تو ،همان دوست خوب دوران تنهایی ،بدون آنکه بدانی دریچه ای به دنیای دیگر برایم گشادی .دردت آشناست و به قول خودت دقیقا دلم ،دلت و دلش برای این احساس تنگ است
نه احتیاج به دعوت داری و نه صندلی اضافه .همیشه بدون هیچ هیاهو آن‌ گوشه دیوار برای خودت لونه میکنی‌ ،نه حرفی‌ می‌‌زنی‌ و نه اشاره‌ی ، از آن‌ گوشه با نگاهی‌ تمسخر آمیز به من زًل می‌‌زنی‌ و بی‌ صدا در خودت می‌‌لولی .میدانم معتادم شدی و از بودن کنارم بیزاری .به سویت می‌آیم و با لبخند اشنایم نشان خوشامد گوی می‌کنم . تکهی از وجودم را برایت رول می‌کنم و میگویم : بکش ..... جنسش خوب است ..... همان جنس قدیمی‌.....و جالب است که میخوانی‌ این صفحهٔ سیاه را

انتظار


این گونه می‌‌نویسمت ، نه عاشقانه و نه به نقد که حضور تو مرا به فکر فرو می‌‌برد .اگر چه نیستی‌ و من در بی‌ حضوری حضورت خودم را فریاد می‌‌زنم اما احساس می‌کنم که همه چیز را به خوبی‌ تمام کردم و به همه کس و همه چیز بیهوده بی‌ اعتماد شده‌ام .حال از روی نیاز یا غریزه عبادتت نمی‌‌کنم .تو بودی و من پای به پای به دنبال تو
آن‌ شب را بخاطر می‌‌آورم که با هم تا شمال حرف زدیم و من آنقدر درون تو غرق بودم که نتوانستم مانع شوم عشقی‌ را که عضوی از من بود.به هر حال دلیل نیست که چون نیستی‌ دیگر ننویسم و یا آرزو نکنم .من در برابر تو انسان بودم و تو در برابر من پیام آور.من به راه خود ادامه می‌‌دهم و از خاطره‌هایم نیرویی برای ادامه راهم می‌‌یابم که تا صبح این رابطه را به شب نکشاند تقویت می‌‌شود
قسم می‌‌خورم که همچون جلد همان کتاب کهن که از روی اسمش به قضاوت نشستی و مرا به سکوت عادت ،دیگر یاداشت‌هایم را برای کسی‌ باز نکنم که این مردمان بی‌ گناه چوب همان تجربه‌ای را می‌‌خورند که مرا از این جهان ، از جهان تو جدا کرد
نه دیگر سکوت نمی‌‌کنم و خودم را بازی می‌‌کنم .نقشم را پذیرا می‌‌شوم .عجیب نیست؟؟
و تو برای من به رکسانا ی شاملو میمانی همان روح دریا و عشق و زندگی‌ و محو می‌‌شوی در مه غلیظ همان شب ،با لبخند تلخی که نمی‌‌دانم به چه دلیل مرا عذاب می‌‌دهد .تو به انتهای راه رسیدی و من کماکان به این باور نرسیدم که این زمانها سیاهند و دردناک

Saturday, August 22, 2009

entezar


دفترهای روی هم حبس شده در صندوقی قدیمی‌ مثل ذهن من، انباشته از خاطرها، شادیها و اندوهها،عشقها و رازهای ناگفته ،تخیلات و نقاشی‌‌های ضبط شده .چه خوب و چه بد ،بعضی‌ چیزها را باید نوشت ،می‌ بایست سرود یا نقاشی‌ کرد .هر کدام می‌‌توانند واقعیتی را ثبت کنند که بارها و بارها خوانده شوند و یاد آوری
از انباشتهٔ این برگهای سیاه ،طرحهای بی‌ معنی و فکرهای مشوش ،قفلی به لب‌هایم می‌‌زنم که سکوت پاره نشود و مبادا به خوابت بیایم
درگیریهای ذهنیم مرا وادار میکنند که ساعتها راه بروم ،در میان این مردمان که با لبخند‌هایشان نگاه‌ام را ثابت و ذهنم را درگیرتر می‌‌کنند .گاه آفتاب و گاه باران‌های تند مرا از رفتن باز می‌‌دارند ،ساکن می‌‌شوم و ذهنم مدام در نوشتها و یادشت های چاپ نشده ،در حرفها و رازهای نگفته و رویاهای به حقیقت نزدیک نشده ، در جا میزند و منتظر می‌‌مانم تا باز قدم بگذارم و به راهم ادامه دهم