Thursday, July 23, 2009

جای زخم


.... به گمانت که منم
شاهدم من
پر بریده گنگ و بیمار و تن او که ز خواب آشفته تر است
شاهدم من
راه نیستم
بلکه تکرار شبم
شب شعر و دو مهپارهٔ عریان
.... دو چال کمر و من
که یک در میان می‌افتم و هر بار بر نمی‌‌خیزم

و حضور تو


دستانم درد می کنند
به فشار کلماتی که معجزه وار
به سر انگشتانم می آیند
جوهری می شوند به همین کاغذ سفید
و یا به بالا می روند
ذهنم را مشوش می کنند
فریاد می شوند
به همین سکوت ،ساده و اما سخت
: می گویند
" ما آوازخوان سرزمین کوچکی هستیم که دل می خوانیمش "

اما تصویر تو نماد بزرگیست به عادت عشق
و حضور تو آرامشی ابدی اما به خیال

Monday, July 20, 2009

برای تو


به رویا می‌‌بینمت
خندان و پا کوبان
در آرامشی ابدی
عاری از من
بی‌ گناه
این کنار و تنها
میان این همهٔ انسانها که پیش می‌‌روند
ترسان عقب کشیده ام
ساکن شده‌ام
حبس شده در گذشته
به رویا می‌‌بینمت
من
تو را به نماز می‌‌خوانم
تو را به امید ، زندگی‌
..........

Monday, July 13, 2009

رویای تلخ


نگاه نکردیم
و قلم ایستاد
انسان به انسان می‌‌ماند
. و مرگِ بی‌ اختیار شبیه
..... عقب تر, دخترک رویا می‌‌بافد
سرا پا گوشم و درد
صدایم ستون به ستون به سکوت می‌رسد
و من تنها
به رویای دخترک دست می‌‌کشم