Wednesday, April 8, 2009

دلم


دلم ‌‌برای چای و نون و پنیر محلی و سیگارههای پی در پی و بورژواهای سرخوش و کتاب شاملو تنگ است
صدایم می کنند
. سکوت کنم ؟
سفید و سیاهِ زندگیم
. تو رفته بودی به ابتدا
.هرگز باور نکردم
.نگاهت ، صدایت ، دستهایت .....
صد بار گفتمت
، چوب خطهایمان را پر می کنیم
.اشاره می کنند
باز سکوت کنم؟

عیدت مبارک

انتظاری دوباره
به بن بست رسیدیم
به خودت نگاه کن !
چه کردی با خودت ؟
به من که نزدیک نشدی
لااقل بردار صورتکِ عبوسِ سردی راکه بغل گرفتی
این تو نیستی !
چه کردی با خودت؟
دلم تنگت است

دوئل


وقتی‌ راه می‌‌رفتم
همه جا نشانی‌ از تو بود.
طنین قدمهایت،
سکوت مرگباری را که به دوش می‌کشیدی.
من و تو نشانی‌ از آدمیت نبردیم
وگرنه پشت به پشت
با سلاحی در دست
نشانه را هدف نمی‌‌گرفتیم
و سکوت نمی‌‌کردیم
............
این بازی احمقانه را تو بردی.

سرود


سرودت یک نت
لا
همان را می‌‌توانی‌ هزاران ترانه شوی سرود اشنا
من ترانه خو کردم